الغزالي
25
كيمياى سعادت ( فارسى )
و اين افعال كه از وى اخلاق بد پديدار آيد ، وى را معصيت گويند . و آن كه از آن ، اخلاق نيك پديد آيد ، آن را طاعت گويند . و حركات و سكنات آدمى از اين دو خالى نبود . و دل همچون آينه روشن است : و اين اخلاق زشت چون دودى است و ظلمتى كه به وى مىرسد و وى را تاريك همىگرداند ، تا فردا حضرت الوهيت نبيند و محجوب شود ، و اين اخلاق نيكو چون نورى است كه به دل مىرسد و وى را از ظلمت معصيت مىزدايد . و براى اين گفت رسول ( ص ) : اتبع - السيّئة الحسنة تمحها ، از پى هر زشتى نيكويى بكن تا آن را محو - كند . و به قيامت ، دل باشد كه به صحرا آيد : امّا [ 1 ] روشن و امّا تاريك ، و لا يَنْجُو « إِلّا مَن اتَىَ اللَّهَ بِقلْبٍ سَليمٍ [ 2 ] . و دل آدمى در ابتداى آفرينش چون آهن است كه از وى آيينهء روشن بيايد [ 3 ] كه همه عالم در وى بنمايد [ 4 ] - اگر وى را چنان كه بايد نگاه دارند ، و اگر نه ، جمله زنگار خورد و چنان شود كه نيز [ 5 ] از وى آيينه نيايد . چنان كه حق - سبحانه و تعالى - گفت : كَلّا بَلْ رانَ على قُلُوبِهم ما كانُوا يَكسِبُون [ 6 ] . فصل نهم - اصل آدمى گوهر فريشتگان است همانا كه گويى : چون در آدمى صفات سباع و بهايم و شياطين و ملك در است [ 7 ] ، به چه دانيم كه اصل وى و گوهر وى فريشتگى است ، و ديگران غريب - اند ، و به چه دانيم كه وى را براى فريشتگى و اخلاق ايشان آفريدهاند - تا آن حاصل كند - نه براى ديگر صفات ؟ بدان كه اين بدان شناسى كه بدانى كه آدمى شريفتر و كاملتر است از بهايم و سباع . و هر چيزى را كه كمالى داده باشند ، كه آن نهايت درجهء وى بود ، وى را
--> [ 1 ] اما ، خواه ، يا . [ 2 ] ( قرآن ، 26 - 89 ) ، رستگار نمىشود « مگر كه او به اللّه آيد ، با دلى رسته از شرك » . [ 3 ] بيايد ، ساخته شود ، به دست آيد . [ 4 ] بنمايد ، جلوهگر شود . [ 5 ] نيز ، ديگر ، بيش . [ 6 ] ( قرآن ، 83 - 14 ) ، نه چنان است ، بلكه زنگ و بار آنچه مىكنند ، بر دلهاى ايشان نشست و نشاند . [ 7 ] در آدمى در است ، در درون آدمى هست .